غمباد

صدای هست که نمی شود فریاد زد.
اشکی هست که نمی شود ریخت.
جایش نیست.خانه ها به هم چسبیده.همسایه ها چه می گویند؟به لهجه جنوبی خواهند گفت: زنک کلو واویده!!

سکوت می کنم تا نگویند زن دیوانه شده.

جای خواندم که:آدمی است دیگر:به نظرم حرفی از سر خوش خیالی آمد.

اما درست میگفت؛گاهی آدم حرفی میزند؛فراموش می کند من چرا پر از غمباد می شوم؟

باور نکردم آدمی است دیگر….

حالا کوه را ندارم فریاد بزنم.کاش میشد کوه را روی پشت بام خانه کاشت.مثل طراحی های مدرن؛که در پشت بام درخت می کارند.

خیلی وقتها از آدمها به جای کوه استفاده کرده ام و غمبادهایم را پیش آنها خالی کرده ام.

من راه را اشتباه رفته ام.

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

آخرین نظرات:

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    پست های مرتبط